آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفر به اسکو کندوان

روز 22 بهمن به همراه مامانی به دهکده زیبای کندوان رفتیم البته برا آوردن آب چشمه . هوا کمی سرد بود و خیلی فرصت موندن و عکس انداختن نشد ولی باز تغییر آب و هوایی بود . موقع ورود به اسکو در میدان اول آیلایی مجسمه های وسط میدون رو دید و گفت عکس بگیریم و موقع برگشت بابایی خواسته خانمی رو برآورده کرد و با هم به وسط میدون رفتیم تا خانم خانما با مجسمه ها عکس بندازه چه شاد و خندان . زمستونه و منظره خیلی جالبی نداره داره دستهای آقا پسره رو بررسی می کنه کنار مجسمه خانمهایی که نون مشهور اسکو می پزن اوه داره تشویقشون هم می کنه این هم از خود کندوان که آیلا در حال برف بازی و مامان هم در حال خرید با...
5 اسفند 1392

شلوغ پلوغ

دخملی من اشتیاق فراوان برا ریخت و پاش مخصوصا لباسهاش داره و تقریبا روزی نیست که کمد یا کشوها شو رو رو زمین خالی نکنه اما اینبار خانم گلی سروقت کشو لباسهایی که هنوز براش اندازه نیست و یا فصلش نیست رفته تازه به من هم اعلام می کنه که مامان من لباسهام رو می ریزم چیزی نگو خودم جمع می کنم. کی ؟ فصل گل نی خسته نباشید بدو حراج کردم جراج آخر فصل وسط زمستون خانمی دلش خواسته شلوارک پوشیده در حالی که تابستون با گریه می پوشوندم داره به مشتری ها جنس ها رو نشون می ده   ...
3 اسفند 1392

عکس در یک جمعه دلگیر

جمعه 18/11/92 بعد از اینکه ما از خونه مامانی ( بعد از مراسم چهلم ) به خونه برگشتیم آیلا به همراه عمو علی به دنبال الوین به خونه مادر بزرگش رفتند حدود یک ساعت بعد بود که عمو علی دختری در خواب سنگین رو به ما تحویل داد . وقتی به خونه مادر زن عمو رفته بودن ایشون لطف کرده بودند و دامن خوشگلی به خانمی هدیه داده بودند و موقع برگشت از اونجا خانمی از شدت خستگی خوابش برده بود . شب که بیدار شد و از خوراکی های خوشمزه ای که عمو علی خریده بود نوش جان کرد نیرو گرفت و درخواست تماشای CD  کرد من هم بعد از مدتها در یک عصر جمعه دلگیر شروع به عکاسی کردم و ... بدون اطلاع از راه دور در حال تماشای تلویزیون عکس انداختم از ...
19 بهمن 1392

کوله پشتی و فیگورهای دختری

صبح جمعه ١٨ بهمن خانمی خود پیشنهاد پیرهن پوشیدن داد برای رفتن به خونه ماماما بعد هم یک کوله انداخت پشتش  و در حال ادا و اطوار درآوردن بود که من هم گفتم بیا تا چند تا عکس بندازم او هم قبول کرد و در حال مدل دادن  من دیگه نمیدونم این مدل یعنی چی؟یعنی تو حس موسیقی هستی؟ اینجا کمی چرخیده که کوله اش هم بیفته. دستهاش رو ببین مثل اینکه خوابه یواش صدا نشه ...
19 بهمن 1392

چهل ماهگی

خانمم،  گلم زندگیم ،  شیرین زبونم ، شیطون و بلا     ماهگیت مبارک               این با اسفنجی ها هم تقدیم به تو گلم ...
19 بهمن 1392

احساس و افکار گل گلی

خانمیاز اونجایی که دیگه مهد نمی ره  دیروز مهمونه  مامانی بود ظهر برگشته خونه به من می گه ماما ، مامانی داشت سیب زمینی می پخت آخه خیلی دیر بود عمه سارا و آقا بابا آخه گرسنه می شن. الهی که هنوز فکر می کنه آقا بابا برمی گرده ...
10 بهمن 1392

تولد ماماما

جمعه گذشته ٤/١١/٩٢ برای ماماما جون یک تولد خیلی کوچیک گرفتیم و منظور فقط دور هم بودن ، بود و اما آیلا عاشق کیک و شمع و فوت کردن و تولد تولد گفتنه . از دو روز پیش به من می گفت هدیه ماماما رو نمی دیم . و این هم دخملی و کیک ماماما ببین چه ذوق و شوقی داره آماده برای بریدن کیک نه معلومه خیلی خوشمزه هست که خندان شدی . دهن رو ببین چقدر باز شده مثل اینکه داره عمل جراحی می کنه چنان با دقت تو بحرش رفته لب و لوچه اش رو ببین چه خبره این توت فرنگی که ملاحظه می شه فکر کنم آیلا از اول روش حساب باز کرده بود چون سهم همه رو که قسمت کردم یکهو برگشت گفت اونهم مال من نوش جونت . تازه به من می گه اون سبزهاش...
10 بهمن 1392

فرار از مهد کودک

از یک ماه پيش که خانمی به شدت باز سرماخورد و خانم دکتر گفت که بهتره مهد نره تا به امروز این خانم کوچولو به مهد نرفته اما نه به خاطر سرماخوردگی بلکه می گه مهد بده ، خانم معلم من رو زده و یا بچه ها من رو اذيت می کنند و هر وقت می گم آیلا به مهد باید بری گریه و زاری می کنه چنان اشک می ریزه که دل آدم کباب می شه بعد هم می گه می خوام پیش ماماما برم . چند تا مهد هم رفتیم دیدیم ولی هنوز نتونستیم تصمیم بگیریم و کار به جایی کشیده که دوست خاله حسنا هم کمک حال ما شده ...
18 دی 1392

آقا بابا جون خدا حافظ

آقا بابا جون مهربون  روزچهارشنبه  ١١/١٠/٩٢ بعد از تحمل ٢ سال بیماری سخت به رحمت خدا رفت .  روحش شاد  يادش گرامی   ( بابایی جون مهربون تسلیت)   پی نوشت : وقتی آیلایی رو بعد چند روز به خونه آقا بابا بردیم بعد از مدتی رفت دم در اتاق آقا بابا و سراغش رو گرفت که گفتم نیست وقتی شب به خونه برمی گشتیم دم در گفت چرا عکس آقا بابا رو هم به در خونشون زدند بابایی گفت آخه خونشون هست همین سوال رو دم در خودمون پرشید من هم از سر ناچاری گفتم نشون می ده که آقابابا ، پدر بابا بود .ولی این سوال که آقابابا کجاست ؟ چندین و چند بار از همه مخصوصا از من می پرسید به جز بابایی و بالاخره من گفتم چون کمرش خیلی در...
18 دی 1392